محمد خزائلى

317

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت ( 6 ) [ سفر كرده بودم ز بيت الحرام . . . . ] سفر كرده بودم ز بيت الحرام ( 1 ) ، * در ايام ناصر ( 2 ) به دار السلام ( 3 ) شبى رفته بودم به كنجى فراز * به چشمم درآمد سياهى دراز در آغوش او دخترى چون قمر * فرو برده دندان به لبهاش در تو گفتى كه عفريت ( 4 ) بلقيس ( 5 ) بود * قرين ، حور زادى ( 6 ) به ابليس بود چنان تنگش آورده اندر كنار ، * كه پندارى « الليل يغشى ( 7 ) النهار » مرا امر معروف دامن گرفت * فضول آتشى گشت و در من گرفت طلب كردم از پيش و پس چوب و سنگ : * كه اى ناخدا ترس بىنام و ننگ ، به تشنيع ( 8 ) و دشنام و آشوب و زجر ، * سپيد از سيه فرق كردم چو فجر ( 9 ) شد آن ابر ناخوش ز بالاى باغ * پديد آمد آن بيضه از زير زاغ